در خواب شهید کربلا را
دیدم که ز دیده اشک ریز است
گفتم: ز غمت ای آنکه تا حشر
هر چشم ز گریه چشمه خیز است
ما بر تو همی کنیم گریه
چشم تو چرا ستاره ریز است؟
باز ابن زیاد در جدال است؟
یا شمر ِ شریر در ستیز است؟
گفتا: نه، ز دشمنان ننالم
بر من ز احباب رستخیز است
آن واعظِ خر، که در تکایا،
هر شام و سحر به عرّ و تیز است
رسوایی آل ِ مصطفی را،
منبرمنبر به جست و خیز است
گه گوید: عابدین غلام است
گه گوید: فاطمه کنیز است
گه در کوفه، گهی به شام است،
گاهی به مدینه، گه حجیز است
صوتِ خشنش ز حنجر ِ شُوم،
چون خنجر ِ شمر تند و تیز است
پشتِ سر ِ اهل ِ بیت دائم
چون غارتی از پس گریز است!
« یغمای جندقی »
