ز عمر خونخواری ِ ما سی سال میگذرد!
خوشم که با همه سختی، به حال میگذرد!
حسود را بگو: ار جام ما ز خون شده پُر،
حلال ِ ما ست، که ما را مجال میگذرد!
خوشا فقیه عزیزی که وقت خوردن خون،
ز سعد و نحس و حرام و حلال میگذرد!
شبی که جان نستاند به رنج میگذرد!
دمی که خون ننوشد، با ملال میگذرد!
خوش است عشرت ما در ولایت فقها،
هزار حیف که دور ِ وصال میگذرد!
اگر که سال ِ دگر بخت یار باشد، خون،
چنان به موج فتد، کز جبال میگذرد!
نبود باورم این عیش و عشرت و جبروت،
خــدای را! نکنـــد در خیــــــــال میگذرد؟
خوش است وقت، که این چند روز باقی ِ عمر،
کنــــار سفره و کـُنج ِ مَبــــــال میگــــــذرد!
خدا کند که نخیزند خلق، ورنه، ای امام؛
ز انــــدرون تو چــــوب بلال میگـــذرد!
« م. صدیق »