خواهشت دل بود بردی از کمال… جان من دیگر چه می خواهی ز من ؟
سرو می ماند به قد یار من خاک پای سرو از آن رو شد چمن می کنند از لطف خود با تو حدیث غنچه و سوسن دهن بین و دهن گل ترا با دو یار عزیز صحبت یوسف به از صد پیرهن زلف تو دائم رسن بازی کند تا کشد دلها از درون چاه ذقن [...]