سرو می ماند به قد یار من
خاک پای سرو از آن رو شد چمن
می کنند از لطف خود با تو حدیث
غنچه و سوسن دهن بین و دهن
گل ترا با دو یار عزیز
صحبت یوسف به از صد پیرهن
زلف تو دائم رسن بازی کند
تا کشد دلها از درون چاه ذقن
نقل جان افشان ز لب بر خوان عشق
باز شوری در نمکدان ها فکن
تا نمیایی تو پیش عاشقان
عاشقان را جان نمی آید به تن
خواهشت دل بود بردی از کمال
جان من دیگر چه می خواهی ز من ؟
کمال الدین مسعود خجندی