یه جورایی وبگردی های من اینجاست .

داستان بزن بزن احمدی نژاد و خامنه ای از زبان صادق چوبک

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هرشکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند وتویک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بد شد وبه قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف توی غارشان ماندند وهرچه ته مانده لاشه های پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید وپی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هرچه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند.برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد وآنها از زور گرسنگی نه راه پس داشتند نه راه پیش.
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت:
- چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.
- بریم به اون آغل بزرگه که دومنه کوهه یه گوسفندی ور داریم درریم .
- معلوم میشه مخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره؟ رفتن همون وزیر چوب و چماق له شدن همون.چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.
- تواصلا ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه.
- یادت رفته بابات چه جوری مرد؟مثل دزد ناشی زدبه کاه دون وتکه گنده هش شد گوشش.
- بازم اسم بابام آوردی؟تو اصلا به مرده چه کار داری؟مگه من اسم بابای تو رو می آرم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود و برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد واینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هرچی گرگ بود برد؟
- بابای من خر نبود از همه دوناتر بود.اگه آدمیزاد امروز هم به من اعتماد می کرد می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟ حالا تو می خوای بزنی به ده ، برو تا سرتو ببرن ببرن تو ده کله گرگی بگیرن.
- من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا ور دارم.
- اه، مثه اینکه راس راسکی داری نفله می شی. پس با همین زور و قدرتت می خواستی بزنی به ده؟
- آره، نمی خواستم به نامردی بمیرم. می خواستم تا زنده ام مرد ومردونه زندگی کنم وطعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.
گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد. دور و ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلویش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت .رفیق زمین گیر،از کار دوستش سخت تعجب کرد وجویده جویده از او پرسید:
- داری چه کار می کنی؟منو چرا گاز می گیری؟
- واقعا که عجب بی چشم و رویی هستی . پس دوستی برای کی خوبه؟ تواگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چه خوبی؟
- چه فدا کاری؟
- تو که داری می میری، پس اقلا بذار من بخورمت که زنده بمونم.
- منو بخوری؟
- آره مگه تو چته؟
- آخه ما سالهای سال با هم دوس جون جونی بودیم.
- برای همینه که میگم باید فدا کاری کنی.
- آخه من وتو هر دو گرگیم.مگه گرگ گرگو می خوره؟
- چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده من شروع می کنم تا بچه هامونم یاد بگیرن.
- آخه گوشت من بو نا میده.
- خدا باباتو بیامرزه. من دارم از نا میرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
- حالا راس راستی می خوای منو بخوری؟
- معلومه، چرا نخورم؟
- پس یه خواهشی ازت دارم.
- چه خواهشی؟
- بذار بمیرم، وختی مردم، هرکاری می خوای بکن.
- واقعا هر چه خوبی در حقت بکنن انگار نکردن.من دارم فداکاری می کنم ومی خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم.مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت می مونه رو زمین اونوخت لاشخورها می خورنت؟ گذشته از این وختی مردی گوشتت بو می کیره و نا خوشم می کنه.
این را گفت وزنده زنده شکم دوست خود را درید ودل وجگر او را داغ داغ بلعید.
نتیجه اخلاقی: این حکایت به ما تعلیم می دهد که یا گیاهخوار باشیم، یاهیچگاه گوشت مانده نخوریم!! (صادق چوبک )

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 27 مشترک دیگر بپیوندید